ماه مهر و اتفاقات شیرینش
سلام قشنگ مامان
خیلی وقته که واست ننوشتم و از شیطنت هات و کارها و شیرین زبونی هات نگفتم واست
شرمنده
گل نازم. سعی میکنم همه را جبران کنم
.
دوشنبه سوم مهر جشن نامزدی خاله فاطمه و عمو سبحان بود
اونشب تو خانوم خوشگله از لحظه ورودت به تالار تا آخرین لحظه که اونجا بودیم اصلا یادت رفته بود که
مامانی هم داری و همش نگرانته
آخه همش وسط با بزرگترا مشغول رقص و شادی بودی ( به قول
خودت نای نای یا لقصیدن).
و گاهی هم میرفتی سر میز مامان جونی اینا و دلی از عزا در میاوردی و باز میرفتی و شروع میکردی به نای نای کردن
آخر شب هم طبق
معمول کاری که تازگیا میکنی چسبیدی به مامان جونی اینا و گفتی من با شما نمیام و میخوام برم خونه اونا
. خلاصه رفتی تو ماشین باباجونی اینا و ما هم اومدیم در خونه باباجونی واسه اینکه ببریمت خونه و دیدم که خداروشکر خوابت برده و بدون داد و بیدادت واسه نیومدن رفتیم خونه
بقیه در ادامه مطلب.....
روز جمعه ٧ مهر هم دایی عارف اینا اومدن خونه باباجونی تا واسه خاله عاطی انگشتر نامزدی
بیارن .اونشب باباجان اینا و آقابابا اینا هم دعوت بودن خونه باباجونی تا با خانواده دایی آشنا شن و واسه مهریه صحبت کنن
و خداروشکر همه از خانواده دایی خیلی خوششون اومد و دیدن که چقدر نجیب و خوب هستن
اونشب تو هم دیگه بعد چند مرتبه دیدن خاله ریحانه بالاخره یخت آب شد و رفتی تو بغل خاله و تا جایی
میتونستی بنده خدارو اذیت کردی و بازی کردی با خاله. و تا میگفتم یسنا جان مامان خاله رو اذیت نکن میگفتی نه نه کاری ندارم طوری نیست طوری نیست
در ضمن به دلیل بلبل زبونی که تازگیا خیلی شدید شده تو وجودت همش سوتی های دیگرانو میگرفتی و همه رو میخندوندی
مثلا یاد گرفته بودی از خاله هات که نباید بگی این و باید اسم شخص یا وسیله رو بگی و تا میگفتی این خاله ها بهت گفته بودن این به درخت میگن
و از اون
به بعد دیگه هیچ کس از دست تو راحت نتونسته بگه این .چون تو موش کوچولو سریع میگی این به درخت ( دیگه میگنش رو نمیگی)
و این جمله را اینقدر باحال میگی که هر دفعه تو دلم مامانی قند آب میشه.الهی قربونت برم
البته باباجونی هم مثل من خیلی وقتا همینطور
عمدا تند و تند میگه این تا تو بگی این به درخت .
راستی اونشب یعنی ٧ مهر که شب تولد امام رضا هم بود ، قرار شد جشن نامزدی خاله عاطی و دایی
عارف را روز ١٣ آبان که هم عید غدیر هستش و هم روز تولد دایی عارف بگیریم و واسه اینکه تا جشن
عروسی که احتمالا سال آینده هستش بتونن با هم راحت باشن و بیان و برن یه عقد هم اونروز ببندن .
اونشب دایی عارف اینا یه انگشتر خوشمل
یه قرآن و دو تا شاخه گل نقره و یه
آینه خیلی قشنگ و یه دسته گل و یه ظرف پر شکلات (که تو چشات واسشون برق میزد) هم واسه خاله عاطی هدیه آوردن . انشاالله خوشبخت شن

روز بعدش یعنی شنبه.من و باباجونی اینا رفتیم دنبال رزرو تالار. و هرجا که پرسیدیم گفتن واسه اونشب جا ندارن
آخه شب عیده و واسه همین همه از قبل رزرو کرده بودن.تا بالاخره تو
همون باغ بوتیا که جشن نامزدی خاله فاطمه بود چون اونایی که رزرو کرده بودن واسه ١٣ آبان نیومده
بودن قراردادو قطعی کنن ، ما تونستیم قرارداد ببندیم و واسه تالار خیالمون راحت شه.
به خاطر این که خاله عاطی نبود طول هفته و از عصر چهارشنبه تا صبح شنبه فقط اینجا بود همه
خریدها و کارها واسه آخرای هفته بود و تقریبا سه هفته ما هر هفته چهارشنبه پنجشنبه ها خرید بودیم
با خاله عاطی و دایی عارف و مامان دایی و ....... دنبال خرید لباس نامزدی و حلقه و رزرو آرایشگاه و
آتلیه و خریدای دیگه نامزدی ( یه عالمه لباس و کفشو کیف و مانتو و ... دیگه خوشمل خریدن واسه خاله)که اونشب واسش هدیه میارنشون
پنجشنبه هفته قبل یعنی ٢٨ مهر خانواده دایی عارف و خاله و دختر خاله ها و مادربزرگ دایی و خاله
های من و مامان جونی( بابایی) و عمه زهره خونه باباجونی دعوت بودن واسه جشن چادر بریدن واسه
خاله. همه خانوما تو اتاق خاله جمع شدن و مامان دایی و خاله دایی دوتا پارچه چادری را که واسه خاله
خریده بودن روی سرش بریدن و دوختن واسش.آخه هم مامان دایی عارف و هم خاله اش خیاط خیلی
خوبی هستن. و تا دوخت موقت چادرا تموم شه آهنگ گذاشتیم و همه کلی رقصیدن و تو نقلی بودی اون وسط و با همه رقصیدی
در ضمن من یه پارچه ساتن با خاله عاطی گرفته بودم که هردوتامون واسه آخر شب یه کت کوتاه واسه
روی لباسامون بدوزیم که مامان دایی زحمت کشیدن در کنار دوختن کت خاله عاطی کت من رو هم دوختن و واسم آوردن.واقعا دستشون درد نکنه.
هفته قبل هم من و تو بابایی رفتیم بیرون تا واسه شما خانوم گل لباس بخریم
طبق معمول هم اول همه مغازه را رفتم و باز برگشتم مغازه اول و
جایی که اکثر وقتا ازش لباساتو میگیریم یعنی مامان خوب
اونجا واست یه پالتو خوشمل
خریدیم که من دلم میخواست قرمز مشکیشو بردارم که متاسفانه به دلیل لاغر بودن بیش از حد تو جیگمل اندازه ات نشد و به تنت گریه میکرد و مجبور شدیم سفید مشکی برداریم
بعد رفتیم یه مغازه دیگه که هیچوقت اسمش یادم نمیمونه و واست یه پیراهن خوشمل خریدیم واسه
جشن نامزدی خاله عاطی.که البته این هم با اینکه سایز کوچیکه یه ذره به تنت گریه میکنه به دلیل اسکلت بودن تو جیگلم
هر جا رفتیم واسه لباس با همین مشکل روبه رو بودیم
. در ضمن یه بلوز سفید هم گرفتیم واست تا اگه احیانا اونشب سرد شد زیاد و نشد لختی بپوشی لباستو اونو زیرش بپوشی![]()
روز چهار شنبه هم رفتیم خرید واسه مهمونی پنجشنبه که تولد من بود
پنجشنبه هم که از صبح با کمک (خرابکاری و بهم ریختن خونه) تو مشغول تدارکات مهمونی شب بودیم
جمعه هم از صبح زود خونه باباجونی بودیم کم کم همه خاله های منم اومدن و تو کل روز مشغول بازی
بودی و یه عالمه بهت خوش گذشت
دیروز هم یعنی شنبه 6 آبان همه خاله های من خونه ما دعوت بودن شب و بازم تو کیفت کوک بود و تا میتونستی با بچه ها بازی کردی
آخر شب هم وقت رفتن خاله ها
یکی یکی میرفتن تا تو متوجه نشی و باز داد و بیدادت واسه رفتنش هوا نره.اما امیر علی اینا و باباجونی
اینا آخرین نفراتی بودن که رفتن و تو دیگه متوجه شدی و چسبیدی به باباجونی و از بغلش پایین نمیومدی
تا اینکه با هزار کلک رفتی بغل بابایی و هنوز 30 ثانیه نشده بود که دادت رفت هوا و گفتی باز میخوای بری پیش باباجونی و ما با کلی دلغک بازی بردیمت بالا و کم کم یادت رفت 
راستی عزیز دلم مامان یسنا جونم الان تقریبا دو هفته است واسه خودت خانومی شدی و تو اتاق خودت
میخوابی روی تخت.گرچه هوز عادت نکردی تنهایی بخوابی و تا خوابت میبره باید من کنارت باشم و بعد
خوابیدنت هم باید پایین تخت بانو بخوابم تا طول شب که بیدار میشی و چکم میکنی و حضور داشته
باشم.اما همین هم پیشرفت خیلی خوبیه و انشاالله به زودی قبول میکنی تنهایی لالا کنی تو اتاقت الهی من فدای اون چشات
یسنا جونم عزیز دل مامان امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشی و هر روز شاهد پیشرفتت باشم.خدا جونم مراقب این گل نازم باش
به زودی در همین پست یا پست بعدی عکسها اضافه میشن


ماه مهر و اتفاقات شیرینش
